شمارهٔ ۲۶۵
صبح شد خیز که روداد اثر بنمایمچهره آغشته به خوناب جگر بنمایم
پنبه یکسو نهم از داغ که رخشد چون روزآخری نیست شبم را که سحر بنمایم
خویشتن را دگر از گریه نگهداشت به زورجگر خسته خود آن به که دگر بنمایم
حد من نیست که بنمایمش آری از دوربا من آ تا سر آن راهگذار بنمایم
می کند ناز گمان کرده که خط دیر دمدخیز تا شعبده جذب نظر بنمایم
آتش افروخته و خلق به حیرت نگرانرخصتی ده که به هنگامه هنر بنمایم
چون به محشر اثر سجده ز سیما جویندداغ سودای تو ناچار ز سر بنمایم
دلربایانه به زندان همه روزم گذردبس که خود را به تو از روزن در بنمایم
بر رقم سنج یسار تو زنم بانگ به حشرکش رضانامه خونهای هدر بنمایم
غالب این لعب به گل مهره رضاجویی تستتو خریدار گهر باش گهر بنمایم