شمارهٔ ۲۸۳
خیره کند مرد را مهر درم داشتنحیف ز همچون خودی چشم کرم داشتن
وای ز دلمردگی خوی بد انگیختنآه ز افسردگی روی دژم داشتن
راز برانداختن از روش ساختندیده و دل باختن پشت و شکم داشتن
جوهر ایمان ز دل پاک فراروفتنگردی از آن در خیال بهر قسم داشتن
تازگی شوق چیست؟ رنگ طرب ریختنچهره ز خوناب چشم رشک ارم داشتن
با همه اشکستگی دم ز درستی زدنبا همه دلخستگی تاب ستم داشتن
در خم دام بلا بال فشان زیستنبا سر زلف دو تا عربده هم داشتن
دل چو به جوش آیدی عذر بلا خواستنجان چو بیاسایدی شکوه ز غم داشتن
بهر فریب از ریا دام تواضع مچیندل نرباید همی تیغ ز خم داشتن
نقش پی رفتگان جاده بود در جهانهر که رود بایدش پاس قدم داشتن
با نگه خویشتن چهره نیارست شدعشوه دهد گر حیاست ز آینه رم داشتن
اشک چنان بی اثر ناله چنین نارسادیده و دل را سزد ماتم هم داشتن
خجلت کردار زشت گشته به عاصی بهشتباغ ز کوثر گرفت جبهه ز نم داشتن
گریه از بی کسی ست بو که درین پیچ و تابتن به روانی دهد نامه ز نم داشتن
غالب آواره نیست گرچه به بخشش سزاخوش بود از چون تویی چشم کرم داشتن