گنج

شمارهٔ ۱۷

غمت در بوته دانش گدازد مغز خامان رالبت تنگ شکر سازد دهان تلخ کامان را
قضا در کارها اندازه هر کس نگه داردبه قطع وادی غم می گمارد تیزگامان را
ز هستی پاک شو گر مرد راهی کاندرین وادیگرانیهاست رخت رهرو آلوده دامان را
دماغ فتنه می نازد به سامان رسیدن هاطلوع نشئه گرد راه باشد خوش خرامان را
پی رسوایی ارباب تقوی جلوه ای سر کنکتانها ماهتابی ساز شاهم نیک نامان را
به عرض ناز خوبان را ز ما بی تاب تر داردعنان از برق باشد در رهش زرین ستامان را
خرابیم و رضایش در خرابی های ما باشدز چشم بد نگه دارد خدا ما دوستکامان را
بسا افتاده سرمست و بسا افتاده در طاعتتو دانی تا به لطف از خاک برداری گدایان را
ز قاتل مژده زخمی گلم در جیب جان ریزدنشاط انگیز باشد بوی خون خونین مشامان را
جهان را خاصی و عامی ست آن مغرور و این عاجزبیا غالب ز خاصان بگذر و بگذار عامان را