گنج

شمارهٔ ۱۸

قافیه: انانرا۱۱ بیت
نگویم تازه دارم شیوه جادوبیانان راولی در خویش بینم کارگر جادوی آنان را
همانا پیشکار بخت ناسازم به تنهاییستوه آورده ام از چاره جویی مهربانان را
ندارد حاجت لعل و گهر حسن خدادادتعبث در آب و آتش رانده ای بازارگانان را
چه بی برگی است جان دادن به زخمی زان دم خنجرهلاکستم فراخیهای عیش سخت جانان را
عوض دارد گر آزار دلم آزرده می خواهمبه قتل خویش دست و ساعد نازک میانان را
سراغ فتنه های زهره سوز از خویشتن گیرمرگ اندیشه نبض کار باشد کاردانان را
به لفظ عشق صد ره کوه و دریا در میان گفتنبیاموزید تا پیشش برید افسانه خوانان را
نبینی برگ رز زر گشت و گل کبریت احمر شدکند پاییز گویی کیمیاگر باغبانان را
مرنج از ناروایی بی نیازی عالمی داردحکایتها بود با خویشتن مر بی زبانان را
نگیرد دیگران را حق به جرمی کز یکی بخشدسرت گردم شفیعی روز محشر دلستانان را
نداند قدر غم تا درنماند کس بدان غالبمسرت خیزد از تقلید پیران نوجوانان را