شمارهٔ ۲۴۴
دیدم آن هنگامه، بیجا خوف محشر داشتمخود همان شورست کاندر زیست در سر داشتم
طول روز محشر و تاب مهر ذوقی بود و بسجلوه برقی در ابر دامن تر داشتم
تا چه سنجم دوزخ و کوثر که من نیز این چنینآتشی در سینه و آبی به ساغر داشتم
دوش بر من عرض کردند آنچه در کونین بودزان همه کالای رنگارنگ دل برداشتم
از خرابی شد فنا حاصل خوشم زین اتفاقبود مقصودم محیط و سیل رهبر داشتم
یاد ایامی که در کویش ز بیم پاسبانبستر از خاک ره و بالش ز بستر داشتم
بر سر راهش نشستم بر درش راهم نبودخویش را از خویشتن لختی نکوتر داشتم
نامه شاهد دگر عنوان شاهی دیگرستآنچه ناید از هما چشم از کبوتر داشتم
کور بودم کز حرم راندند رفتم سوی دیراز جمال بت سخن می رفت باور داشتم
سوزم از حرمان می با آن که آبم در سبوستتا چه می کردم اگر بخت سکندر داشتم؟
هیچ می دانی که غالب چون به سر بردم به دهر؟من که طبع بلبل و شغل سمندر داشتم