شمارهٔ ۲۴۵
یاد باد آن روزگاران کاعتباری داشتمآه آتشناک و چشم اشکباری داشتم
آفتاب روز رستاخیز یادم می دهدکاندران عالم نظر بر تابساری داشتم
تا کدامین جلوه زان کافر ادا می خواستم؟کز هجوم شوق در وصل انتظاری داشتم
ترکتاز صرصر شوق توام از جا ربودور نه با خود پاس ناموس غباری داشتم
خون شد اجزای زمانی در فشار بیخودیرفت ایامی که من امسال و پاری داشتم
چون سرآمد پاره ای از عمر قامت خم گرفتاین منم کز خویشتن بر خویش باری داشتم
آن هم اندر کار دل کردم فراغت آن تستبرق پیما ناله الماس کاری داشتم
خوی تو دانستم اکنون بهر من زحمت مکشرام بودم تا دل امیدواری داشتم
دیگر از خویشم خبر نبود، تکلف بر طرفاینقدر دانم که غالب نام یاری داشتم