شمارهٔ ۲۴۳
بود بدگو ساده با خود همزبانش کردهاماز وفا آزردنت خاطرنشانش کردهام
بر امید آن که اختر در گذر باشد مگرهرزه میگویم که بر خود مهربانش کردهام
گوشه چشمش به بزم دلربایان با من استوقت من خوش باد کز خود بدگمانش کردهام
جان به تاراج نگاهی دادن از عجزم شمردآن که منع ربط دامن با میانش کردهام
دل ز جوش گریه گر بر خویشتن بالد رواستقطرهای بودهست و بحر بیکرانش کردهام
در حقیقت ناله از مغز جان روییدهایستکز برای عذر بیتابی زبانش کردهام
بدگمان و نکتهچین و عیبجویش دیدهامامتحانی چند صرف امتحانش کردهام
در تلاش منصب گلچینیم دارد هنوزآن که ساقی را به مستی باغبانش کردهام
جوهر هر ذره از خاکم شهید شیوهایستوای من کز خود شمار کشتگانش کردهام
تا نیارد خورده بر بدمستی دوشم گرفتبوسه را در گفتگو مهر دهانش کردهام
در طلب دارم تقاضایی که گویی در خیالبوسه تحویل لب شکرفشانش کردهام
غالب از من شیوه نطق ظهوری زنده گشتاز نوا جان در تن ساز بیانش کردهام