شمارهٔ ۲۴۲
هم به عالم ز اهل عالم بر کنار افتادهامچون امام سبحه بیرون از شمار افتادهام
ریزم از وصف رخت گل را شرر در پیرهنآتش رشکم به جان نوبهار افتادهام
میفشانم بال و در بند رهایی نیستمطایر شوقم به دام انتظار افتادهام
کار و بار موج با بحر است خودداری مجویدر شکست خویشتن بیاختیار افتادهام
سر به سر میناست اجزایم چو کوه اما هنوزبرنمیخیزم ز بس سنگین خمار افتادهام
هر شکست استخوانم خندهای دنداننماستراز غم را بخیهای بر روی کار افتادهام
هم ز من طرز آشنای عشقبازان گشتهایهم ز تو عاشقکشان را رازدار افتادهام
تا ز مستی میزنی بر تربت اغیار گلخویشتن را همچو آتش در مزار افتادهام
یک جهان معنی تنومندست از پهلوی منچون قلم هر چند در ظاهر نزار افتادهام
جان به غم میبازم و مینالم از جور سپهروه که هم بدنقشم و هم بدقمار افتادهام
کشتی بیناخدایم سرگذشت من مپرساز شکست خویش بر دریاکنار افتادهام
ناتوانی محو غم کردهست اجزای مرادر پرند ناله نقش زرنگار افتادهام
رفته از خمیازهام بر باد ناموس چمنچاک اندر خرقه صبح بهار افتادهام
از روانیهای طبعم تشنه خون است دهرآبم آب اما تو گویی خوشگوار افتادهام
این جواب آن غزل غالب که صائب گفته است«در نمود نقشها بیاختیار افتادهام»