شمارهٔ ۱۵۸
نادان صنم من روش کار نداندبر هر که کند رحم سر از بار نداند
بی دشنه و خنجر نبود معتقد زخمدلهای عزیزان به غم افگار نداند
بر تشنه لب بادیه سوزد دلش از مهراندوه جگر تشنه دیدار نداند
گویم سخن از رنج و به راحت کندش طرحروز سیه از سایه دیوار نداند
دل را به غم آتشکده راز نسنجددم را به تف ناله شرربار نداند
عنوان هواداری احباب نبیندپایان هوسناکی اغیار نداند
دشوار بود مردن و دشوارتر از مرگآنست که من میرم و دشوار نداند
دانم که ندانست و ندانم که غم منخود کمتر از آنست که بسیار نداند
از ناکسی خویش چه مقدار عزیزمدر عربده خوارم کند و خوار نداند
گردم سر آوازه آزادگی خویشصد ره نهدم بند و گرفتار نداند
فصلی ز دل آشوبی درمان بسراییدتا چند به خود پیچم و غمخوار نداند
پیمانه بر آن رند حرام ست که غالبدر بیخودی اندازه گفتار نداند