شمارهٔ ۱۵۷
نهم جبین به درش آستان بگرداندنشینمش به سر ره عنان بگرداند
اگر شفاعت من در تصورش گذردبه بزم انس رخ از همدمان بگرداند
به بزم باده به ساقیگری ازو چه عجبکه پیر صومعه را در میان بگرداند؟
اگر نه مایل بوس لب خودست چرابه لب چو تشنه دمادم زبان بگرداند؟
به بند دام بلای تو صعوه را گردونهما به گرد سر آشیان بگرداند
چو غمزه تو فسون اثر فرو خواندبلای راهزن از کاروان بگرداند
بهار را ز رخت تا چه رنگ در نظرست؟که دم به دم ورق ارغوان بگرداند
تو نالی از خله خار و ننگری که سپهرسر حسین علی بر سنان بگرداند
برو به شادی و اندوه دل منه که قضاچو قرعه بر نمط امتحان بگرداند،
یزید را به بساط خلیفه بنشاندکلیم را به لباس شبان بگرداند
اگر به باغ ز کلکم سخن رود غالبنسیم روی گل از باغبان بگرداند