شمارهٔ ۱۵۹
گر چنین ناز تو آماده یغما ماندبه سکندر نرسد هر چه ز دارا ماند
دل و دینی به بهای تو فرستم حاشاوام گیر آنچه ز بیعانه سودا ماند
هم به سودای تو خورشیدپرستم آریدل ز مجنون برد آهو که به لیلا ماند
با وجود تو دم از جلوه گری نتوان زددر گلستان تو طاووس به عنقا ماند
شکوه دوست ز دشمن نتوانم پوشیدگر غم هجر چنین حوصله فرسا ماند
ساز آوازه بدنامی رهزن شدنستآه از آن خسته که از پویه به ره واماند
بنده ای را که به فرمان خدا راه رودنگذارند که در بند زلیخا ماند
مه به باغ از افق سرو شبی کرد طلوعسرو گفتند بدان ماه سراپا ماند
بعد صد شکوه به یک عذر تسلی نشومکاین چنین مهر ز سردی به مدارا ماند
در بغل دشنه نهان ساخته غالب امروزمگذارید که ماتمزده تنها ماند