گنج

شمارهٔ ۱۶۰

نفس از بیم خویت رشته پیچیده را ماندنگاه از تاب رویت موی آتش دیده را ماند
ز جوش دل هنوزش ریشه در آبست پنداریبه مژگان قطره خون غنچه ناچیده را ماند
ز بس کز لاله و گل حسرت ناز تو می جوشدخیابان محشر دلهای خون گردیده را ماند
خوشا دلداده چشم خودش بودن در آیینهز سرگرمی نگه صیاد آهودیده را ماند
غبار از جاده تا اوج سپهر ساده می بالدز جوش وحشتم صحرا دل رنجیده را ماند
به هر جا می خرامی جلوه ات در ماست پنداریدل از آیینه داریهای شوقت دیده را ماند
چه غم ز افتادگی ها چون روان پالاست اندوهتتن از مستی به کویت جان آرامیده را ماند
بهار از رنگ و بو در پیشگاه جلوه نازشگدایان نثار از رهگذر برچیده را ماند
رقیبش برده از راه و وفا بنگر که در چشممغبار راه او مژگان برگردیده را ماند
جهان دودی ست از سودا که می گرداندش غالبتو گویی گنبد گردون سر شوریده را ماند