شمارهٔ ۱۶۱
دریغا که کام و لب از کار ماندسخنهای ناگفته بسیار ماند
گدایم نهانخانهای را که در ویدر از بستگیها به دیوار ماند
جنون پرده دارست ما را که ما راز آشفتگی سر به دستار ماند
نگه را سیه خال طرف عذارشبه تمغاچی رهرو آزار ماند
ادایی ست او را که از دلربایینهفتن ز شوخی به اظهار ماند
چو جویم مراد از شگرفی؟ که او رانشستن ز شنگی به رفتار ماند
در آیینه ما که ناساز بختیمخط عکس طوطی به زنگار ماند
گروهی ست در دهر هستی که آن راز پیچش نفس ها به زنار ماند
به جز عقده غم چه بر دل شماردزبانی که در بند گفتار ماند
ز قحط سخن ماندم خامه غالببه نخلی کز آوردن بار ماند