گنج

شمارهٔ ۱۴۴

گویم سخنی گرچه شنیدن نشناسدصبحی ست شبم را که دمیدن نشناسد
از بند چه بگشاید و از دام چه خیزد؟ماییم و غزالی که رمیدن نشناسد
گوهر چه شکایت کند از بی سر و پاییماییم و سرشکی که چکیدن نشناسد
ساقی چه شگرفی کند و باده چه تندیخون باد دماغی که رسیدن نشناسد
ما لذت دیدار ز پیغام گرفتیممشتاق تو دیدن ز شنیدن نشناسد
بی پرده شو از ناز و میندیش که ما راچون آینه چشمی ست که دیدن نشناسد
بینم چه بلا بر سر جیب و کفن آرددستی که به جز خامه دریدن نشناسد
پیوسته روان از مژه خون جگرستمرنگی ست رخم را که پریدن نشناسد
شوقم می گلگون به سبو می زند امشبپیمانه ز ساقی طلبیدن نشناسد
با لذت اندوه تو در ساخته غالبگویی همه دل گشت و تپیدن نشناسد