شمارهٔ ۱۴۳
خوشا که گنبد چرخ کهن فرو ریزداگر چه خود همه بر فرق من فرو ریزد
بریده ام ره دوری که گر بیفشانمبه جای گرد، روان از بدن فرو ریزد
ز جوش شکوه بیداد دوست می ترسممباد مهر سکوت از دهن فرو ریزد
دهد به مجلسیان باده و به نوبت منبه من نماید و در انجمن فرو ریزد
مرا چه قدر به کویی که نازنینان راغبار بادیه از پیرهن فرو ریزد
ز خارخار چنین کس چه نالمی که خسکبه رختخواب گل و یاسمن فرو ریزد
ترا که عالم نازی به غمزه بستایدکسی که گل به کنار چمن فرو ریزد
مکن به پرسشم از شکوه منع کاین خونی ستکه خود ز زخم دم دوختن فرو ریزد
به من بساز و بدان غمزه می به جام مریزکه هوشم از سر و تابم ز تن فرو ریزد
بترس زانکه به محشر ز طره طراردل شکسته ام از هر شکن فرو ریزد
به ذوق باده ز بس آب در دهن گرددمی نخورده مرا از دهن فرو ریزد
رواست غالب اگر «در قائلش » گوییکه از لبش ز روانی سخن فرو ریزد