گنج

شمارهٔ ۲۵۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: اباشم۱۰ بیت
تا به کی صرف رضاجویی دل‌ها باشمفرصتم باد کزین پس همه خود را باشم
گاه‌گاه از نظرم مست و غزل‌خوان بگذرور نه بر عهده من نیست که رسوا باشم
سخت جانان تو در پاس غم استاد خودندشرر از من نجهد گر رگ خارا باشم
با دل چون تو ستم‌پیشه داورنشناسچه کنم گر همه اندیشه فردا باشم؟
حسرت روی ترا حور تلافی نکندآخر از تو به چه امید شکیبا باشم؟
هوش پرگارگشای ورق بی‌خبری‌ستگم شوم در خود و در نقش تو پیدا باشم
با چنین طاقتم آیا که برین داشت که منطرف فتنه دل‌های توانا باشم؟
در کنارم خز و ز آلایش دامن مهراستاب آن کو که ترا یابم و خود را باشم؟
همچو آن قطره که بر خاک فشاند ساقیدورم از کنج لبت گر همه صهبا باشم
قبله گم‌شدگان ره شوقم غالبلاجرم منصب من نیست که یک جا باشم