گنج

شمارهٔ ۲۵۲

اگر بر خود نمی بالد ز غارت کردن هوشممر او را از چه دشوارست گنجیدن در آغوشم؟
نیم در بند آزادی ملامت شیوه ها داردشنیدم جامه رندان ترا عیبست می پوشم
نیرزم هیچ چون لفظ مکرر ضایعم ضایعمگر کزلک کشد دست نوازش بر بر و دوشم
خدایا زندگی تلخ ست گر خود نقل و می نبوددلی ده کز گداز خویش گردد چشمه نوشم
مرنج از وعده وصلی که با من در میان آریکه خواهد شد به ذوق وعده ای دیگر فراموشم
گر امشب میرم و در هفت دوزخ سرنگون غلتمهمان دانم که غرق لذت بی تابی دوشم
بخندم بر بهار و روستایی شیوه شمشادشز گل چینان طرز جلوه سرو قبا پوشم
بهار گلشن کوی توام مسپار در خاکمچراغ بزم نیرنگ توام مپسند خاموشم
ادای می به ساغر کردنت نازم زهی ساقیبیفشان جرعه بر خاک و ز من بگذر که مدهوشم
مرنج از من اگر نبود کلامم را صفا غالبخمستان غبارم سر به سر دردی‌ست سر جوشم