گنج

شمارهٔ ۲۵۳

قافیه: اییخویشم۱۰ بیت
بی پردگی محشر رسوایی خویشمدر پرده یک خلق تماشایی خویشم
نقش به ضمیر آمده نقش طرازمحاشا که بود دعوی پیدایی خویشم
نی جلوه نازی نه تف برق عتابیاو فارغ و من داغ شکیبایی خویشم
در کشمکش گریه ز هم ریخت وجودمهر قطره فرو خوانده به همتایی خویشم
ذوق لب نوشین که آمیخته با جانکاین مایه در انداز جگرخایی خویشم؟
آسودگی از خس که به تابی ز میان رفتچون شمع در آتش ز توانایی خویشم
تاری شده از ضعف سراپایم و اکنوناز گریه به بند گهرآمایی خویشم
با بوی تو جولان سبک خیزی شوقمدر کوی تو مهمان گران پایی خویشم
عرض هنرم زرد کند روی حریفانمهتاب کف دست تماشایی خویشم
غالب ز جفای نفس گرم چه نالی؟پندار که شمع شب تنهایی خویشم