گنج

شمارهٔ ۲۷

گر بیایی مست ناگاه از در گلزار ماگل ز بالیدن رسد تا گوشه دستار ما
وحشتی در طالع کاشانه ما دیده استمی پرد چون رنگ از رخ، سایه از دیوار ما
گوشه گیرانیم و محو پاس ناموس خودیمآبروی ما گداز جوهر رفتار ما
خسته عجزیم و از ما جز گنه مقبول نیستتکیه دارد بر شکست توبه استغفار ما
سخت جانیم و قماش خاطر ما نازکستکارگاه شیشه پنداری بود کهسار ما
می فزاید در سخن رنجی که بر دل می رسدطوطی آیینه ما می شود، زنگار ما
از گداز یک جهان هستی صبوحی کرده ایمآفتاب صبح محشر ساغر سرشار ما
سرگرانیم از وفا و شرمساریم از جفاآه از ناکامی سعی تو در آزار ما
چاک «لا» اندر گریبان جهات افگنده ایمبی جهت بیرون خرام از پرده پندار ما
ذره جز در روزن دیوار نگشوده ست بارجنس بی تابی به دزدی برده از بازار ما
از نم باران نشاط گل بدآموز تو شدگریه ابر بهاری کرده آبی کار ما
غالب از صهبای اخلاق ظهوری سر خوشیمپاره‌ای بیش است از گفتار ما کردار ما