شمارهٔ ۲۸
به گیتی شد عیان از شیوه عجز اضطرار ماز پشت دست ما باشد قماش روی کار ما
به بیم افگنده می را چاره رنج خمار ماقدح بر خویش می لرزد ز دست رعشه دار ما
خوشا جانی که اندوهی فرو گیرد سراپایشز نومیدی توان پرسید لطف انتظار ما
نشستن بر سر راه تحیر عالمی داردکه هر کس می رود از خویش می گردد دچار ما
چو بوی گل جنون تازیم، از مستی چه می پرسی؟گسستن دارد از صد جا عنان اختیار ما
فروزد هر قدر رنگ گل افزاید تب و تابشکباب آتش خویش ست پنداری بهار ما
حریفان شورش عشق ترا بی پرده دیدندیبه دامان گر نگشتی موسم گل پرده دار ما
هنوز از مستی چشم تو می بالد تماشاییبه موج باده ماند پرتو شمع مزار ما
بدین تمکین حریف دستبرد ناله نتوان شدبود سنگ فلاخن مر صدا را کوهسار ما
خوشا آوارگی گر درنورد شوق بربنددبه تار دامنی شیرازه مشت غبار ما
بدین یک آسمان دردانه می بینی نمی بینیکه ماه نو شد از سودن کف گوهر شمار ما
نهال شمع را بالیدن از کاهیدن است اینجاگداز جوهر هستی است غالب آبیار ما