گنج

شمارهٔ ۱۴۱

تا کیم دود شکایت ز بیان برخیزدبزن آتش که شنیدن ز میان برخیزد
می رمی از من و خلقی به گمانست ز توبی محابا شو و بنشین که گمان برخیزد
گر دهم شرح عتابی که به دلها داریدود از کارگه شیشه گران برخیزد
با قدت سرو چو شخصی ست که ناگه یکباربیخود از جا ز هجوم خفقان برخیزد
به چه گیرند عیار هوس و عشق دگررسم بیداد مبادا ز جهان برخیزد
کشته دعوی پیدایی خویشیم همهوای گر پرده ازین راز نهان برخیزد
زینهار از تعب دوزخ جاوید مترسخوش بهاری ست کزو بیم خزان برخیزد
ناله برخاست دم جستن از آتش ز سپندکو شگرفی که چو ما از سر جان برخیزد
جزوی از عالمم و از همه عالم بیشمهمچو مویی که بتان را ز میان برخیزد
عمرها چرخ بگردد که جگر سوخته ایچون من از دوده آذرنفسان برخیزد
گر دهم شرح ستمهای عزیزان غالبرسم امید همانا ز جهان برخیزد