شمارهٔ ۱۴۰
گرسنه به که برآید ز فاقه جانش و لرزداز آن که دررسد از راه میهمانش و لرزد
نفس به گرد دل از مهر می تپد به فراقتچو طایری که بسوزانی آشیانش و لرزد
منم به وصل به گنجینه راه یافته دزدیکه در ضمیر بود بیم پاسبانش و لرزد
دگر به کام خود ای دل چه بهره برد توانیز ساده ای که زنی بوسه بر دهانش و لرزد
نترسد ار ز گسستن خدا نخواسته باشدچرا رسد سر آن طره بر میانش و لرزد؟
ز شور ناله دل دارد اضطراب روانمچو رایضی که ز کف در رود عنانش و لرزد
ز جنبش مژه مانی دم نگاه به مستیکه بی اراده جهد تیر از کمانش و لرزد
ز شیخ وجد به ذوق نشاط نغمه نیابیمگر به دل گذرد مرگ ناگهانش و لرزد
فغان ز خجلت صراف کم عیار که ناگهبرآورند زر قلب از دکانش و لرزد
گر از فشاندن جان شور نیست در سر غالبچرا به سجده نهد سر بر آستانش و لرزد