گنج

شمارهٔ ۶۲

سموم وادی امکان ز بس جگر تابستگداز زهره خاکست هر کجا آبست
مرنج از شب تار و بیا به بزم نشاطکه پنبه سر مینای باده مهتابست
به خوابم آمدنش جز ستم ظریفی نیستخدا نخواسته باشد به غیر همخوابست
ز وضع روزن دیوار می توان دانستکه چشم غمکده ما به راه سیلابست
ز ناله کار به اشک اوفتاده دل خون بادز شرم بی اثری ها فغان ما آبست
ز وهم نقش خیالی کشیده ای ور نهوجود خلق چو عنقا به دهر نایابست
نگه ز شعله حسنت چه طرف بربنددچنین که طاقت ما را بنا ز سیمابست
به عرض دعوی همطرحی تو خوبان رانگه در آینه همچون خسی به گردابست
زمین ز نقش سم توسن تو ساغرزارهوا ز گرد رهت شیشه می نابست
قوی فتاده چو نسبت ادب مجو غالبندیده ای که سوی قبله پشت محرابست