شمارهٔ ۶۳
هم وعده و هم منع ز بخشش چه حسابستجان نیست، مکرر نتوان داد، شرابست
در مژده ز جوی عسل و کاخ زمردچیزی که به دلبستگی ارزد می نابست
لهراسپ کجا رفتی و پرویز کجاییآتشکده ویرانه و میخانه خرابست
از جلوه به هنگامه شکیبا نتوان شدلب تشنه دیدار ترا خلد سرابست
با این همه دشوار پسندی چه کند کستا پرده برانداخته در بند حجابست
دوشینه به مستی که مکیده ست لبش راکامروز به پیمانه می در شکرآبست؟
آن قلزم داغیم که بر ما ز جهنمچندان که فتد صاعقه باران در آبست
سرگرمی هنگامه طامات ندارمفیضی که من از دل طلبم بوی کبابست
همچشمی آیینه فگند از نظر ماما را که ز بیداری دل دیده به خوابست
تا غالب مسکین چه تمتع برد از توبرداشته ای آنچه خود از چهره نقاب است