شمارهٔ ۲۳۷
راهی ست که در دل فتد ار خون رود از دلناید به زبان شکوه و بیرون رود از دل
آتش به دمی آب تسلی شود و منخون گردم ازان تف که به جیحون رود از دل
خواهم که غم از کلبه من گرد برآردتا خواهش پیمودن هامون رود از دل
سیل آمد و جوشی زد و در بحر فرو شدنیرنگ نگاهش چه به افسون رود از دل؟
با من سخن از سستی اوهام سرایدکم خرمی فال همایون رود از دل
شخصش به خیالم نزند پایچه بالاهر چند ز جوش هوسم خون رود از دل
در طبع دگر ره ندهم هیچ هوس راگر حسرت اشراق فلاطون رود از دل
گیرم ز تو شرمنده آزرم نباشمنارفتن مهر تو ز دل چون رود از دل؟
زان شعر که در شکوه خوی تو سرایملفظم به زبان ماند و مضمون رود از دل
غالب نبود کشت مرا پاره ابریجز دود فغانی که به گردون رود از دل