گنج

شمارهٔ ۲۱۱

خوشا حالم تن آتش بستر آتشسپندی کو که افشانم بر آتش
ز رشک سینه گرمی که دارمکشد از شعله بر خود خنجر آتش
به خلد از سردی هنگامه خواهمبرافروزم به گرد کوثر آتش
خنک شوقی که در دوزخ بغلتدمی آتش شیشه آتش ساغر آتش
دلی دارم که در هنگامه شوقسرشتش دوزخ ست و گوهر آتش
به سان موج می بالم به طوفانبه رنگ شعله می رقصم در آتش
بدان ماند ز شاهد دعوی مهرکه ریزد از دم افسونگر آتش
دلم را داغ سوز رشک مپسندمزن یارب به جان کافر آتش
چهارست آن که هر یک را از آن چاربود از ناخوشی آبشخور آتش
قمر در عقرب و غالب به دهلیسمندر در شط و ماهی در آتش