شمارهٔ ۲۱۲
ز لکنت می تپد نبض رگ لعل گهربارششهید انتظار جلوه خویش ست گفتارش
ادای لاابالی شیوه مستی در نظر دارمسر پرشورم از آشفتگی ماند به دستارش
ندانم رازدار کیست دل؟ کز ناشکیباییکشم تا یک نفس لرزد به خود صد ره ز هنجارش
بدین سوزم رواجی نیست هی فرهاد را نازمکه از تاب شرار تیشه ای گر مست بازارش
چو بینم زلف خم در خم به عارض هشته ای گویمکه اینک حلقه در گوش کمند عنبرین تارش
ز هم پاشیدن گل افگند در تاب بلبل رااگر خود پاره های دل فرو ریزد ز منقارش
بتی دارم که گویی گر به روی سبزه بخرامدزمین چون طوطی بسمل تپد از ذوق رفتارش
بدا گر دوست زندان مرا تاریک بگذاردبدین حسنی که درگیرد چراغ از تاب رخسارش
بنای خانه ام ذوق خرابی داشت پنداریکز آمد آمد سیلاب در رقص ست دیوارش
غمم افگند در دشتی که خورشید درخشان راگدازد زهره وقت جذب شبنم از سر خارش
وکالت کرد خواهم روز محشر کشتگانش رانباشد تا در آن هنگامه جز با من سر و کارش
نه از مهرست کز غالب به مردن نیستی راضیسرت گردم تو میدانی که مردن نیست دشوارش