شمارهٔ ۲۱۳
مپرس حال اسیری که در خم هوسشبه قدر کسب هوا نیست روزن قفسش
به عرض شهرت خویش احتیاج ما داردچو شعله ای که نیاز اوفتد به خار و خسش
صفا نیافته قلب از غش و مرا عمری ستکه غوطه می دهم اندر گداز هر نفسش
ز یأس گشته سگ نفس در تلاش دلیرمگر ز رشته طول امل کنم مرسش
ز رنگ و بوی گل و غنچه در نظر دارمغبار قافله عمر و ناله جرسش
مرا به غیر ز یک جنس در شمار آوردفغان که نیست ز پروانه فرق تا مگسش
جگر ز گرمی این جرعه تشنه تر گردیدفغان ز طرز فریب نگاه نیم رسش
خوشم که دوست خود آن مایه بی وفا باشدکه در گمان نسگالم امیدگاه کسش
بهار پیشه جوانی که غالبش نامندکنون ببین که چه خون می چکد ز هر نفسش