شمارهٔ ۲۱۰
من و نظاره رویی که وقت جلوه از تابشهمی بر خویشتن لرزد پس آیینه سیمابش
به ذوق باده داغ آن حریف دوزخ آشاممکه هر جا بنگرد آتش بگردد در دهن آبش
زلیخا چهره با یعقوب شد نازم محبت رابه بوی پیرهن ماند قماش پرده خوابش
به گیتی ترک ذوق کامجویی مشکل ست امانوید خرمی آن را که گیرد دل ز اسبابش
به فیض شرع بر نفس مزور یافتم دستیچون آن دزدی که گیرد شحنه ناگاهان به مهتابش
به هستی چتر بستن های طاووس است پندارینشست ساقی و انگیز مینای می نابش
خرابی چون پدید آمد به طاعت داد تن زاهدخمیدنهای دیوار سرا، گردید محرابش
بساطی نیست بزم عشرت قربانی ما رامگر بافند از تار دم ساطور قصابش
ز تار شمع تیز آهنگ ذوق ناز می بالدبه شرط آن که سازی از پر پروانه مضرابش
مناز ای منعم و دیماه گلخن تاب را بنگرکه خوابش مخمل و خاکستر گرم ست سنجابش
از این رخت شراب آلوده ات ننگ آیدم غالبخدا را یا بشو یا بفگن اندر راه سیلابش