شمارهٔ ۱۰۵
دل برد و حق آنست که دلبر نتوان گفتبیداد توان دید و ستمگر نتوان گفت
در رزمگهش ناچخ و خنجر نتوان برددر بزمگهش باده و ساغر نتوان گفت
رخشندگی ساعد و گردن نتوان جستزیبندگی یاره و پرگر نتوان گفت
پیوسته دهد باده و ساقی نتوان خواندهمواره ترا شد بت و آزر نتوان گفت
از حوصله یاری مطلب صاعقه تیزستپروانه شو اینجا ز سمندر نتوان گفت
هنگامه سرآمد چه زنی دم ز تظلمگر خود ستمی رفت به محشر نتوان گفت
در گرمروی سایه و سرچشمه نجوییمبا ما سخن از طوبی و کوثر نتوان گفت
آن راز که در سینه نهانست نه وعظ ستبر دار توان گفت و به منبر نتوان گفت
کاری عجب افتاد بدین شیفته ما رامؤمن نبود غالب و کافر نتوان گفت