شمارهٔ ۱۸۷
نه از شرمست کز چشم وی آسان برنمیآیدنگاهش با درازیهای مژگان برنمیآید
ازین شرمندگی کز بند سامان برنمیآیدسر شوریده ما از گریبان برنمیآید
گر از سروایی ناز تو پروا نیست عاشق راچرا دل خون نمیگردد چرا جان برنمیآید
به بزم سوختن دود از چراغان برنمیخیزدبه باغ خون شدن بو از گلستان برنمیآید
سرت گردم بزن تیغ و دری بر روی دل بگشادلم تنگست کار از زخم پیکان برنمیآید
شکفتن عرض بیتابیست هان ای غنچه میدانمدلت با ناله مرغ سحرخوان برنمیآید
همان خون کردن و از دیده بیرون ریختن دارددلی کز عهده غمهای پنهان برنمیآید
مگر آتش نفس دیوانهای مرد از اسیرانتکه دود از روزن دیوار زندان برنمیآید
چه گیراییست کاین تار ز مو باریکتر داردکسی از دام این نازکمیانان برنمیآید
مجو آسودگی گر مرد راهی کاندرین وادیچو خار از پا برآمد پا ز دامان برنمیآید
برم پیش که یارب شکوه اندوه دلتنگی؟نفس چندان که مینالم پریشان برنمیآید
به دوش خلق نعشم عبرت صاحبدلان باشدبه پای خود کسی از کوی جانان برنمیآید
برآر از بزم بحث ای جذبه توحید غالب راکه ترک ساده ما با فقیهان برنمیآید