شمارهٔ ۱۸۸
چه عیش از وعده چون باور ز عنوانم نمیآیدبه نوعی گفت میآیم که میدانم نمیآید
به ویرانی خُشام، لیکن جهان چون بیتو ویران استاگر باشم به چین یاد از بیابانم نمیآید
گذشتم زان که بر زخم دل صدپاره خون گریدخود او را خنده بر چاک گریبانم نمیآید
روش نگسسته و در سایه دیوار ننشستهبه کویش رشک بر مهر درخشانم نمیآید
دعای خیر شد در حق من نفرین به جان کردنز نفرین بس که میرنجد به لب جانم نمیآید
از آن بدخو ندانم چون دهد دلاله در پیدانویدی کز نوازشهای پنهانم نمیآید
به راه کعبه زادم نیست، شادم کز سبکباریبه رفتن پای بر خار مغیلانم نمیآید
دلش خواهد که تنها سوی من روی آورد لیکنفریب همرهان دانم ز نادانم نمیآید
دبیرم، شاعرم، رندم، ندیمم شیوهها دارمگرفتم رحم بر فریاد و افغانم نمیآید
شود بر هم ولی نز مهر، پندارد که در خوابمشبی کآواز نالیدن ز زندانم نمیآید
ندارم باده غالب، گر سحرگاهش سر راهیببینی مست دانی کز شبستانم نمیآید