شمارهٔ ۱۸۹
کسی بامن چه در صورت پرستی حرف دین گویدز آزر گفت دانم گر ز صورت آفرین گوید
دلم در کعبه از تنگی گرفت، آواره ای خواهمکه با من وسعت بتخانه های هند و چین گوید
به خشمم ناسزا می گوید و از لطف گفتارشگمان دارم که حرف دلنشینی بعد ازین گوید
شناسد جای غم دل را و خود را دلربا داندعجب دارد اگر دلداده خود را غمین گوید
چو خواهم داد از غم در جوابم لب فرو بنددوگر گویم که جان خواهم به غم داد آفرین گوید
رهم افتاده بهر دانه سوی دام صیادیکه حرف ذبح با همراز خویش اندر کمین گوید
ز بی تابی برون اندازد از خویش آستین دورشگریبان آنچه دید از دست گر با آستین گوید
دل از پهلو برون آرم جمش جام خود انگاردوگر لختی برافشانم سلیمانش نگین گوید
گذارد آنچه برق از خرمن اندر دشت بگذارمکه ترسم چون بچینم کس به طنزم خوشه چین گوید
چرا راندند غالب را از آن در؟ رهروی بایدکه راز خلوت شه با گدای ره نشین گوید