شمارهٔ ۱۹۰
ز بس تاب خرام کلکم آذر بیزد از کاغذمداد اندوزم از دودی که هردم خیزد از کاغذ
ندانم تا چه خواهد کرد با چشم و دل دشمنرم کلکم که در جنبش غبار انگیزد از کاغذ
به کزلک از ورق چون بسترم سطر مکرر راتو گویی سونش لعل و گهر میریزد از کاغذ
ندانم حسرت روی که میخواهم رقم کردنکه هرجا بنگرم ذوق نگاهم خیزد از کاغذ
من و ناسازی خویی که در تحریر بیدادشرمد حرف از قلم گر خود قلم نگریزد از کاغذ
چه باشد نامه گل جانب مرغ اسیر آن بهکه کس گلدستهای پیش قفس آویزد از کاغذ
چو استیلای شوقم دید کرد از نامه محرومممگر بر آتشم بیدرد دامن میزد از کاغذ
ز بیتابی رقم سویش دود چون نامه بنویسمبه عنوانی که دانی دود برمیخیزد از کاغذ
چه گویم از خرام آن که در انگاره قدشصریر خامه شور رستخیز انگیزد از کاغذ
ظهور آمد تنزل هان به چشم کم مبین غالببه پیدایی ز خاکستم چو نام ایزد از کاغذ