شمارهٔ ۱۸۶
داغم از پرده دل رو به قفا میآیدتا ببینم که ازین پرده چهها میآید
همچو رازی که به مستی ز دل آید بیروندر بهاران همه بویت ز صبا میآید
جلوهای داغ که ذوقم ز نمک میخیزدمژدهای درد که ننگم ز دوا میآید
سود غارتزدگیهای غمت را نازمکه نفس میرود و آه رسا میآید
زیستم بیتو و زین ننگ نکشتم خود راجان فدای تو میا کز تو حیا میآید
دعوی گمشدگی محضر رسواییهاستکز پی مور به ویرانه ما میآید
راز از سینه به مضراب نریزم بیرونساز عاشق ز شکستن به صدا میآید
برگ گل پردهساز است تمنای ترابو که دریافته باشی چه نوا میآید
در هم افشردن اندام تو چون ما میخواستخنده بر تنگی آغوش قبا میآید
رفته در حسرت نقش قدمی عمر به سرجادهای را که به سرمنزل ما میآید
اتفاق سفر افتاد به پیری غالبآنچه از پای نیامد ز عصا میآید