گنج

شمارهٔ ۲۶۲

گم گشته به کوی تو نه دل بلکه خبر همدر لرزه ز خوی تو نه دم بلکه اثر هم
یارب چه بلایی که دم عرض تمنااجزای نفس می خزد از بیم تو در هم
در آینه با خویش طرف گشته ای امروزهان تیغ نگهدار و بینداز سپر هم
دیدیم که می مستی اسرار نداردرفتیم و به پیمانه فشردیم جگر هم
ای ناله نه تنها شب غم گرد ره تستشبگیر ترا مشعله دارست سحر هم
با گرمی داغ دل ما چاره زبونستپروانه این شمع بود پنبه مرهم
تا حسن به بی پردگی جلوه صلا زددیدیم که تاری ز نقابست نظر هم
چونست که در عرصه دهر اهل دلی نیستدر بحر کف و موج و حبابست و گهر هم
اسکندر و سرچشمه آبی که زلال ستما و لب لعلی که شرابست و شکر هم
تنها نه من از شوق تو در خاک تپانمنشتر به رگ سنگ مزارست شرر هم
آن خانه برانداز به دل پرده نشین ستای دیده تو نامحرمی و حلقه در هم
تا بند نقاب که گشوده ست؟ که غالبرخساره به ناخن صله دادیم و جگر هم