شمارهٔ ۲۶۳
درد ناسازست و درمان نیز همدهر بی پروا و یزدان نیز هم
اجر ایمان سود دانش گو مدهآن که دانش داد و ایمان نیز هم
شه ز بزمم گر براند غم کراست؟فارغم از ننگ حرمان نیز هم
طاعتم می نگذرد اندر خمارنیست باقی ذوق عصیان نیز هم
عشق و آن گه استعارات دروغای دژم زخم و نمکدان نیز هم
من که هر دم بی اجل میرم همیمی توانم زیست بی جان نیز هم
رفته است از دل نشاط بزم و باغوان هوای ابر و باران نیز هم
خامشی تنها نه جان را می گزداین نواهای پریشان نیز هم
آن که پندارند حافظ بوده استغالب آشفته بود آن نیز هم