گنج

شمارهٔ ۲۶۰

صبح ست خیز تا نفسی در هم افگنماز ناله لرزه بر فلک اعظم افگنم
آتش فرو نشاند نم دامنم بیاکاین دلق نیم سوخته در زمزم افگنم
با من ز سرکشی نرود راست لاجرمدل را به طره های خم اندر خم افگنم
برتر همی پرد ز ملک بهر کسر نفسخود را به بند سلسله آدم افگنم
پرسد ز ذوق گرمرویها و خامشمدوزخ کجاست تا به ره همدم افگنم
خواهم ز شرح لذت بیداد پرده دارخونابه حسد به دل محرم افگنم
خوشنودم از تو و ز پی دورباش خلقآوازه جفای تو در عالم افگنم
از ذوق نامه تو رود چون ز کار دستاز بال هدهدش به کبوتر دم افگنم
دوزند گر به فرض زمین را به آسمانحاشا کزین فشار در ابرو خم افگنم
سلطانی قلمرو عنقا به من رسیدکو نقش ناپدید که بر خاتم افگنم
غالب ز کلک تست که یابم همی به دهرمشکی که بر جراحت بند غم افگنم