شمارهٔ ۳۳۰
ای که گفتم ندهی داد دل آری ندهیتا چو من دل به مغان شیوه نگاری ندهی
چشمه نوش همانا نتراود ز دلیکش نگیری و در اندیشه فشاری ندهی
ماه و خورشید درین دایره بیکار نیندتو که باشی که به خود زحمت کاری ندهی؟
پای را خضر قدم سنجی کویی نشویدوش را قدر گرانسنگی باری ندهی
سر به راه دم شمشیر جوانی ننهیتن به بند خم فتراک سواری ندهی
سینه را خسته انداز فغانی نکنیدیده را مالش بیداد غباری ندهی
خون به ذوق غم یزدان نشناسی نخوریدین به مهر حق الفت مگزاری ندهی
آخر کار نه پیداست که در تن فسردکف خونی که بدان زینت داری ندهی
حیف گر تن به سگان سر کویی نرسدوای گر جان به سر راهگذاری ندهی
رهزنان اجل از دست تو ناگاه برندنقد هوشی که به سودای بهاری ندهی
به خم طره حوران بهشت آویزندنازپرورده دلی را که به یاری ندهی
گر تنزل نبود ابر بهاری غالبکه درافشانی و زافشانده شماری ندهی