شمارهٔ ۳۲۹
بدین خوبی خرد گوید که کام دل مخواه از وینکوروی و نکوکار و نکونام ست آه از وی
نگارم ساده و من رند رنگ آمیز رسوایمچه نقش مدعا بندم بدین روی سیاه از وی
به موج ناله می روبم غبار از دامن زینشکمین ها دیده ام غافل نیم در صیدگاه از وی
جنون رشک را نازم که چون قاصد روان گردددوم بی خویش و گیرم نامه اندر نیمه راه از وی
چه سنجم داوری با سامری سرمایه محبوبیکه باشد چون دل داور زبان دادخواه از وی
ز هم دوریم با این مایه نسبت نامرادی بینشب تاریک از ما باشد و روی چو ماه از وی
شکستن را خدایا هم بدین اندازه قسمت کندلی از ما و عهد و طره و طرف کلاه از وی
بتان را جلوه نازش به وجد آرد شگرفی بینبرهمن باشد اما دیر گردد خانقاه از وی
شدم غرق شط نظاره و با غیر در تابمکه دانم می تراود دعوی ذوق نگاه از وی
نگاهش شرمگین باشد چو مژگان سرکش ست آریفروماند سپه داری که برگردد سپاه از وی
به غالب آشتی کردیم دیگر داوری نبودگزاف دائمی از ما شراب گاه گاه از وی