شمارهٔ ۳۳۱
همنشین جان من و جان تو این انگیز هیسینه ای از ذوق آزار منش لبریز هی
غیر دانم لذت ذوق نگه دانسته استکز پی قتلم به دستش داد تیغ تیز هی
می چکد خونم رگ ابرست آن فتراک هایمی تپد خاکم رم بادست آن شبدیز هی
بر سر کوی تو بیخود گشتنم از ضعف نیستکشته رشکم نیارم دید خود را نیز هی
ننگ باشد چشم بر ساطور و خنجر دوختنغنچه آسا سینه ای خواهم جراحت خیز هی
تیشه را نازم که بر فرهاد آسان کرد مرگخنجر شیرویه و جان دادن پرویز هی
غمزه را زان گوشه ابرو گشاد دیگرستآن خرام توسن و این جنبش مهمیز هی
ریزش خشت از در و دیوار برگ راحت ستخاک را کاشانه ما کرده بالین خیز هی
گفتم آری رونق بازار کسری بشکنیگرم کردی در جهان هنگامه چنگیز هی
غالب از خاک کدورت خیز هندم دل گرفتاصفهان هی یزد هی شیراز هی تبریز هی