شمارهٔ ۲۷۵
سوخت جگر تا کجا رنج چکیدن دهیمرنگ شو ای خون گرم تا به پریدن دهیم
عرصه شوق تو را مشت غباریم ماتن چو بریزد ز هم هم به تپیدن دهیم
جلوه غلط کرده اند رخ بگشا تا ز مهرذره و پروانه را مژده دیدن دهیم
سبزه ما در عدم تشنه برق بلاستدر ره سیل بهار شرح دمیدن دهیم
بو که به مستی زنیم بر سر و دستار گلتا می گلفام را مزد رسیدن دهیم
بر اثر کوهکن ناله فرستاده ایمتا جگر سنگ را ذوق دریدن دهیم
شیوه تسلیم ما بوده تواضع طلبدر خم محراب تیغ تن به خمیدن دهیم
دامن از آلودگی سخت گران گشته استوه که درآرد ز پا به که به چیدن دهیم
خیز که راز درون در جگر نی دمیمناله خود را ز خویش داد شنیدن دهیم
غالب از اوراق ما نقش ظهوری دمیدسرمه حیرت کشیم دیده به دیدن دهیم