گنج

شمارهٔ ۴۲

قافیه: بها۹ بیت
به شغل انتظار مهوشان در خلوت شب‌هاسر تار نظر شد رشته تسبیح کوکب‌ها
به روی برگ گل تا قطره شبنم نپنداریبهار از حسرت فرصت به دندان می‌گزد لب‌ها
به خلوتخانه کام «نهنگ لا» زدم خود راستوه آمد دل از هنگامه غوغای مطلب‌ها
کند گر فکر تعمیر خرابی‌های ما گردوننیاید خشت مثل استخوان بیرون ز قالب‌ها
خوشا بی‌رنگی دل دستگاه شوق را نازمنمی‌بالد به خویش این قطره از طوفان‌مشرب‌ها
ندارد حسن در هر حال از مشاطگی غفلتبود ته‌بندی خط سبزه‌خط در ته لب‌ها
خوشا رندی و جوش ژنده‌رود و مشرب عذبشبه لب خشکی چه میری در سرابستان مذهب‌ها؟
تو خوی پنداری و دانی که جان بردم نمی‌دانیکه آتش در نهادم آب شد، از گرمی تب‌ها
مبادا همچو تار سبحه از هم بگسلد غالبنفس با این ضعیفی برنتابد شور یارب‌ها