شمارهٔ ۴۳
پس از عمری که فرسودم به مشق پارساییهاگدا گفت و به من تن درنداد از خودنماییها
فغان زان بلهوس برکش محبت پیشه کش کز منرباید حرف و آموزد به دشمن آشناییها
بت مشکلپسند از ابتذال شیوه میرنجدبگوییدش که از عمرست آخر بیوفاییها
نشد روزی که سازم طره اجزای گریبان رابه دستم چاکها چون شانه ماند از نارساییها
نیرزم التفات دزد و رهزن، بینیازی بینمتاعم را به غارت دادهاند از نارواییها
به روز رستخیز از جنبش خاکم پرآشوبیتو و یزدان، چه سازد کس بدین صبرآزماییها؟
کدویی چون ز مییابم، چنان بر خویشتن بالمکه پندارم سرآمد روزگار بینواییها
چه خوش باشد دو شاهد را به بحث ناز پیچیدننگه در نکتهزاییها نفس در سرمهساییها
سخن کوته مرا هم دل به تقوی مایل است اماز ننگ زاهد افتادم به کافر ماجراییها
نرنجم گر به صورت از گدایان بودهام غالببه دارالملک معنی میکنم فرمانرواییها