شمارهٔ ۴۴
ز من گرت نبود باور انتظار، بیابهانهجوی مباش و ستیزهکار، بیا
به یک دو شیوه ستم، دل نمیشود خرسندبه مرگ من که به سامان روزگار بیا
بهانهجوست در الزام مدعی شوقتیکی به رغم دل ناامیدوار بیا
هلاکِ شیوهی تمکین، مخواه مستان راعنان گسستهتر از باد نوبهار بیا
ز ما گسستی و با دیگران گرو بستیبیا، که عهدِ وفا نیست استوار، بیا
وداع و وصل جداگانه لذتی داردهزار بار برو، صدهزار بار بیا
تو طفلِ سادهدل و همنشین بدآموزستجنازه گر نتوان دید بر مزار بیا
فریبخوردهی نازم چهها نمیخواهم؟یکی به پرسشِ جانِ امیدوار بیا
ز خویِ توست نهادِ شکیب نازکتربیا که دست و دلم میرود ز کار، بیا
رواجِ صومعه هستیست زینهار مرومتاعِ میکده مستیست هوشیار، بیا
حصار عافیتی گر هوس کنی غالبچو ما به حلقهی رندانِ خاکسار بیا