شمارهٔ ۴۵
خیز و بیراهه روی را سر راهی دریابشورش افزا نگه حوصله کاهی دریاب
عالم آیینه رازست چه پیدا چه نهانتاب اندیشه نداری به نگاهی دریاب
گر به معنی نرسی جلوه صورت چه کم ستخم زلف و شکن طرف کلاهی دریاب
غم افسردگیم سوخت کجایی ای شوقنفسم را به پرافشانی آهی دریاب
بر توانایی ناز تو گواهیم ز عجزتاب بیجاده به جذب پر کاهی دریاب
تا چه ها آینه حسرت دیدار توایمجلوه بر خود کن و ما را به نگاهی دریاب
تو در آغوشی و دست و دلم از کار شدهتشنه بی دلو و رسن بر سر چاهی دریاب
داغ ناکامی حسرت بود آیینه وصلشب روشن طلبی روز سیاهی دریاب
فرصت از کف مده و وقت غنیمت پندارنیست گر صبح بهاری شب ماهی دریاب
غالب و کشمکش بیم و امیدش هیهاتیا به تیغی بکش و یا به نگاهی دریاب