گنج

شمارهٔ ۴۶

گر پس از جور به انصاف گراید چه عجب؟از حیا روی به ما گر ننماید چه عجب؟
بودش از شکوه خطر ور نه سری داشت به منبه مزارم اگر از مهر بیاید چه عجب؟
رسم پیمان به میان آمده خود را نازمگفته باشد که ز گفتن چه گشاید چه عجب؟
شیوه ها دارد و من معتقد خوی ویمشوقم از رنجش او گر بفزاید چه عجب؟
چون کشد می، کشدم رشک که در پرده جاماز لب خویش اگر بوسه رباید چه عجب؟
طره درهم و پیراهن چاکش نگریداگر از ناز به خود هم نگراید چه عجب؟
هرزه میرم شمرد، وز پی تعلیم رقیببه وفا پیشگیم گر بستاید چه عجب؟
کار با مطربه زهره نهادی دارمگر لبم ناله به هنجار سراید چه عجب؟
آن که چون برق به یک جای نگیرد آرامگله اش در دل اگر دیر نپاید چه عجب؟
با چنین شرم که از هستی خویشش باشدغالب ار رخ به ره دوست نساید چه عجب؟