شمارهٔ ۴۷
جنون محمل به صحرای تحیر رانده است امشبنگه در چشم و آهم در جگر وامانده است امشب
به ذوق وعده سامان نشاطی کرده پندارمز فرش گل به روی آتشم بنشانده است امشب
خیال وحشت از ضعف روان صورت نمی بنددبیابان بر نگه دامان ناز افشانده است امشب
دل از من عاریت جستند اهل لاف و دانستمسمندر این غریبان را به دعوت خوانده است امشب
زهی آسایش جاوید همچون صورت دیبانم زخمم تن و بستر به هم چسبانده است امشب
به قدر شام هجرانش درازی باد عمرش رافلک نیز از کواکب سبحه ها گردانده است امشب
به خوابم می رسد بند قبا واکرده از مستیندانم شوق من بر وی چه افسون خوانده است امشب؟
به دست کیست زلف کاین دل شوریده می نالدسر زنجیر مجنون را که می جنبانده است امشب؟
خوش ست افسانه درد جدایی مختصر غالببه محشر میتوان گفت آنچه در دل مانده است امشب