شمارهٔ ۵۷
بس که درین داوری بی اثر افتاده استاشک تو گویی مرا از نظر افتاده است
عکس تنش را در آب لرزه بود هم ز موجبیم نگاه خودش کارگر افتاده است
ناله نداند که من شعله زیان می کنمهر چه ز دل جسته است در جگر افتاده است
خاطر بلبل بجوی قطره شبنم مگویکز پسی گوش گل ناله تر افتاده است
هر چه ز سرمایه کاست در هوس افزوده ایمهر چه ز اندیشه خاست در خطر افتاده است
از نگه سرخوشت کام تمنا کندآینه ساده دل دیده ور افتاده است
او دلی از ما گداخت وین نفس گرم ساختناله ما از نگاه شوختر افتاده است
خون هوس پیشگان خوش نبود ریختنتیغ ادا پاره ای بدگهر افتاده است
رشک دهانت گذاشت غنچه گل چون شکفتدید که از روی کار پرده برافتاده است
ده به فروماندگی داد فروماندگانسایه در افتادگی وقف هر افتاده است
مستی دل دیده را محرم اسرار کردبیخودی پرده دار پرده در افتاده است
آن همه آزادگی وین همه دلدادگیحیف که غالب ز خویش بی خبر افتاده است