شمارهٔ ۵۸
از فرنگ آمده در شهر فراوان شده استجرعه را دین عوض آرید می ارزان شده است
چشم بد دور چه خوش می تپم امشب که به روزنفس سوخته در سینه پریشان شده است
در دلش جویی و در دیر و حرم نشناسیتا چه رو داد که در زاویه پنهان شده است؟
لب گزد بیخود و با خود شکرآبی داردتا چه گفته ست که از گفته پشیمان شده است؟
داغم از مور و نظربازی شوقش به شکرکش بود پویه بدان پای که مژگان شده است
گفتم البته ز من شاد به مردن گردیگفت دشوار که مردن به تو آسان شده است
درد روغن به چراغ و کدر می به ایاغتا خود از شب چه به جا مانده که مهمان شده است؟
شاهد و می ز میان رفته و شادم به سخنکشته ام بید در این باغ که ویران شده است
شهرتم گر به مثل مائده گردد بینیکه بر آن مائده خورشید نمکدان شده است
غالب آزرده سروشی ست که از مستی قربهم بدان وحی که آورده غزلخوان شده است